h1

همهٔ سیگار‌هایم برای……..

2008/12/12

سلام،دیشب ۲ تا از بچها توی بار تو قبرس برنامه داشتن گیتار میزدن اهنگ خارجی‌ فراز هم گیتار میزد هم میخوند هدی یک دختر مغول میخوند و وحید که گیتار میزد طبقه معمول من تنها نشسته بودم و به آهنگ‌ها گوش می‌کردم شکایتی ندارم که تنها بودم خوب تنهائی‌ یه قانونه و من دوسش دارم یعنی‌ مجبورم دوسش داشته باشم چون یه چیز غیر قابل انکار و هستش یا قبولش کنی‌ یا نکنی‌ به هر حال وجود داره بگذریم بدن رجبش حرف می‌زنیم منو وحید تزگیها خیلی‌ باهم رفیق شدیم وحید یه موجود دوست دشتنی مهربون بامزهٔ خوبه با افکار خاصه خودش و خیلیم سیگار میکشه منم پا به پاش میکشم شاید کمتر.من برای کسی‌ که خیلی‌ دوسش دارم همه کاری می‌کنم هر کاری وحید دیشب گفت بهم سیگار میدی منم گفتم آره گفت بدن بهت همین قد که کشیدم میدم گفتم نمیخواد اصلا همهٔ سیگارهم برای تو وحید قبول نکرد در عوضش اون هم آبجو خودشو با من تقسیم کرد همین برای من بسه.وحید بیشتر به گردنم حق داره.کاشکی‌ همه این جوری فکر میکردن و از هم توقع نداشتن در برابر کاری که می‌کنن من برای خیلیا خیلی‌ کارا کردم ولی‌ نتیجه نگرفتم یعنی‌ اونا جوابمو ندادن خوب فهمیدم یا باید یه کاری که می‌کنم توقع نداشته باشم یا کلا کاری برای کسی‌ نکنم.اشکال نداره ادم باید از هر اشتباهی‌ یه درسی‌ بگیر البته نباید اشتباه کنی‌ ولی‌ اگه اشتباه کردی اشتبهتو تکرار نکن.دوست دارم همینجا به دوست خوبم وحید بهزدن(یک تک سلولی پیشرفته)و فراز سالم خسته نباشید بگم برای برنامهٔ دیشبشون بچها مرسی‌ خسته نباشید

h1

پدر ها

2008/12/11

مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند.
پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانه مورد علاقه خود را مطالعه مي کرد.
ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.
دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه
باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ
پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس
پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است

h1

جملاتی که پاک شدند

2008/12/11

خوب اینم بار ۵ که هرچی‌ تایپ کردم پاک کردم

h1

من کی هستم

2008/12/11

من

قربان شما

فعلا خداحافظ

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.